89/05/28
هیچ یک از ما اعتماد نمی کنیم تا آدمهای دیگر بدانند که دوست داریم دست محبتی بر سر ما بکشند یا دستی بر شانه ما بگذارند ....چرا که می ترسیم همه چیز تحریف شود بنا براین در تنهایی و انزوای جسمانی می نشینیم و صبر می کنیم و بی انیس و مونس می مانیم.............
نوشته شده توسط نازنین در ساعت 14:59 |
لینک
|
89/05/22
دو گناه کبیره ی انسانی وجود دارد که بقیه همه از آنها سر چشمه می گیرند : بی صبری و سهل انگاری......بی صبری آدم ها را از بهشت بیرون راند سهل انگاری نگذاشت به آن باز گردند . یا شاید فقط یک گناه کبیره وجود دارد : بی صبری.....بی صبری سبب راندن آدم ها شد و بی صبری نگذاشت باز گردند................(کافکا )
نوشته شده توسط نازنین در ساعت 1:33 |
لینک
|
89/04/26
تا حالا پیش اومده تو خونه خوابیده باشی و ساعت ۳ نیمه شب با صدای آیفون وحشت زده از خواب بیدار شی و متوجه بشی بدون خبر قبلی چند نفر میهمان نا خوانده که البته بعضی هاشون کاملا برات غریبه هستن پشت در منتظرن که تو درو به روشون باز کنی .........جدا این طور مواقع چه باید کرد ؟.............ما در قرن ۲۱ زندگی می کنیم ارتباطات خیلی سریع و آسان شده نسبت به زمانی که برای رسیدن یک نامه باید هفته ها انتظار می کشیدیم.........اما حالا با وجود تلفن همراه و اس ام اس و اینترنت..........دیگه چرا باید این اتفاق بیفته ؟.............این طور مواقع بهترین عکس العمل چی می تونه باشه ؟.........آیا باید بدون توجه به صدای آیفون و زنگ تلفن ثابت و همراه که در نیمه شب پی در پی رو اعصابت میره بخوابی یا اینکه لبخند زنان درو باز کنی و از میهمانان نا خوانده با روی باز استقبال کنی که اونا باز هم این اجازه رو به خودشون بدن و دوباره نیمه شب بدون خبر قبلی بیان سراغت............
نوشته شده توسط نازنین در ساعت 0:23 |
لینک
|
89/04/21
هر روزی که می گذره یعنی ما یک روز دیگه از عمر مونو از دست دادیم و یک فرصت از زنده بودنمون رو ..........و اما مهمه که این روز ها چگونه می گذره ؟.....دوست داریم پر بار باشه...دوست داریم مفید باشه...اما متاسفانه هر روز بدتر از روز قبل به بطالت میگذره..........قبل از تابستون برای تعطیلاتمون کلی برنامه ریزی می کنیم و اما وقتی تصمیم می گیریم برنامه ها رو عملی کنیم بحث هزینه ها مطرح میشه و متوجه میشیم تنها کاری که می تونیم انجام بدیم قدم زدن تو پارکه در صورتی که استخر و سونا سر کوچه است و باشگاه ورزشی هم با تمام امکانات سر خیابونه........................... واقعا جای تاسف داره..............از چه کسی باید شاکی بود از دولت که حقوق خوب و کافی به کارمنداش نمیده یا از خودمون؟...................یک کارمندم با ۲۰ سال سابقه کاری و تنها زندگی میکنم اما خرج و دخل زندگی با هم جفت و جور نمیشه .........بعد از کلی حسا ب و کتاب می فهمم که اگه قناعت کنم شاید بتونم تا آخر ماه فقط شکممو سیر کنم ..........آیا این زندگیه ؟..............................نه معلومه که نیست .........من و امثال من زندگی نمی کنیم بلکه فقط زنده هستیم و روزمرگی می کنیم..........
نوشته شده توسط نازنین در ساعت 14:26 |
لینک
|
89/04/10
وقتی کنارم نیست دلتنگش هستم وقتی کنارمه باز هم براش دلتنگی می کنم ...از وجودش و حضورش لذت می برم...هر لحظه در زندگیم حضور داره.......منظورم حضور فیزیکی نیست... کاملا حسش می کنم .....با محبتش منو لبریز می کنه...با توجهش بی نیازم می کنه... حس غریبی دارم فقط می خوام برای اون زیبا باشم...فقط می خوام برای اون بخندم...فقط می خوام در وجود اون غرق بشم..............با حرفهاش ... با رفتار هاش ...با احترامش ...با قدر دانیهاش منو سیراب می کنه طوری که با این که همیشه نیست انگار همیشه کنارمه......اون مثل خون تو رگهام جریان داره....حتی فکر کردن به اون هم به من حس خوشایندی می ده..محاله لحظه ای از من غافل بشه و بعیده لحظه ای رو بدون یاد اون بگذرونم...............از همه مهمتر این که بعد از ۵ سال هر روز برای هم تازه تر از روز قبل هستیم............آیا این احساس همون عشقه که این همه ازش تو کتابها خوندم و در فیلمها دیدم ؟؟؟؟؟................
نوشته شده توسط نازنین در ساعت 19:29 |
لینک
|
89/04/08
نمیدونم چرا بعضی ها از مردم آزاری لذت می برن.....به من ابلاغ شد چون حقوقم حلال باشه تو گرمای تابستون از شرق تهران بدون سرویس بکوبم برم به یکی از شهرستانها در جنوب غرب تهران.........خیر سرم چون راحت تر باشم و هزینه ی ایاب و ذهابم کمتر بشه ترجیح دادم با مترو برم غافل از وسوسه های خرید تو مترو............به هر حال امیدوار بودم تو مدرسه مفید باشم که حداقل اونجا عذاب وجدان نگیرم....جاتون خالی صبحونه مفصلی در مدرسه خوردم و مدتی با همکاران گپ زدیم و بالاخره به اصرار زیاد از معاون یکسری کار گرفتم و انجام دادم وبعدش عازم خونه حدود ساعت ۳ خونه رسیدم وقتی حساب کتاب کردم دیدم ۵ تومان هزینه کردم و ۸ ساعت وقت صرف کردم که به گفته مدیرم حقوقم در تابستون حلال بشه و کل کار مفیدی که انجام دادم یکساعت بود.........حالا اگه شما به جای من بودید عصبانی نمی شدین؟؟؟؟؟؟..........................
نوشته شده توسط نازنین در ساعت 0:0 |
لینک
|
89/04/03
سلام........... اون روزی که عضو شدم فکر میکردم کلی حرف برای نوشتن و سبک کردن دلم دارم ......اما هر وقت اومدم چیزی بنویسم منصرف شدم شاید احساس غربت کردم مثل کسی که برای اولین بار یه جایی میره مهمونی و احساس ناراحتی می کنه و دلش می خواد زود از اونجا بره ............اما به هر حال باید از یک جایی شروع کرد..........من اومدم و می خوام که از این به بعد باشم لطفا منو بپذیرید فکر میکنم به اندازه ی کافی تنها بودم پس منو در یابید..........

نوشته شده توسط نازنین در ساعت 0:4 |
لینک
|
89/03/20
با سلام به همه دوستان
من اومدم 
نوشته شده توسط نازنین در ساعت 19:42 |
لینک
|